از يك ديوونه ميپرسن چرا ديوونه شدی؟ ميگه: من يه زنی گرفتم که يه دختره 18 ساله داشت، دختر زنم با بابام ازدواج کرد، در نتيجه، زن من، مادرزن پدرشوهرش شد، از طرفی دختر زن من که زن بابام بود، پسری به دنيا آورد که ميشد برادر من و نوه ي زنم،پس نوه ي منم ميشد، در نتيجه من پدربزرگ برادر ناتني خودم بودم،چند روز بعد زن من پسری به دنيا اورد که زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و مادربزرگ او شد،در نتيجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفی چون مادر فعلي من يعنی دختر زنم،خواهر پسرم بود، در نتيجه من خواهرزاده ي پسرم بودم!!
+ نوشته شده توسط SKHZ در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت
10:55 بعد از ظهر |

